با هم از پيچ و خم سبز گياه

تا ته پنجره بالا برويم

وببينيم خدا

پشت اين پنجره ها ،لحظه اي كاشته است

تا خدا فاصله اي نيست،بيا

با هم از غربت اين ناداني

سوي انديشه ي ادراك افق

مثل يك مرغ غريب؛

 ... لحظه اي پر بزنيم

  كاش مي شد همه ي سطح پر از روزن دل

بستر سبز علف هاي مهاجر مي شد

يا همان فهم عجيب گل سرخ

يا همين پنجره ي گرم غروب

تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس

 ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!

تا خدا فاصله اي بود اگر!،من چه مي دانستم كه اقاقي زيباست؟

يا گل سرخ پر از سرّ خداست!؟

يا اگر بود كه من، لاي اوراق پر از سجده ي برگ،رمز تسبيح نمي نوشيدم

يا از آن رويش مرطوب شعور من و تو

در دل گرم و پر از شور و اميد

 خطي از عشق نمي فهميدم !

 

من،

به پرواز خدا در دل من، در دل تو

مثل هر صبح پر از آيه ونور، بارها، معتقدم

وقسم مي خورم اين بار به هر آيه ي نور

تا خدا

                                                  فاصله اي نيست بيا