حکایت عشق و دیوانگی
یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن .
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت ازعشق خبری نبود.
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد .
صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد
دیوونگی شد عصای عشق
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 11:48 توسط وحید شهمائی
|
سلام به وبلاگ دانشجویان رادیولوژی دانشگاه علوم پزشکی تهران خوش امدید.امیدواریم از مطالب این وبلاگ نهایت استفاده را ببرید.با نظرات خود مارا یاری کنید.