خواص هفت سین نوروز

هفت سین

رایحه پاکیزگی به فضای خانه، روح سرسبزی و طراوت بخشیده است .لباس های نو بر تن کرده ایم و درکنار سفره هفت سین به انتظار نو شدن نشسته ایم.سفره زیباست و همه منتظر حلول سال نو. هیجانی زیبا، تمام وجوداعضای خانواده رادربرگرفته است.این سفره یک سفره خیالی و پوچ و بی معنی نیست، بلکه نشانه ای از آن است که در آغاز  سال که روز و سال نو می شود ما نیز نفس خویش راتهذیب کنیم و بر آن تزکیه ارج نهیم تا خداوندی که هفت آسمان را آفریده و هفت دریا را زیر آن نشانده ، بدین وسیله هفت نماد را فرا روی ماقرار داده و به ما نشان می دهدکه به کدامین وجه  زندگی خویش را سپری کنیم و با نشستن و برخاستن در کنار این سفره، اسطوره عشق و صفا و پاکی ای را که درآن وجود دارد، در جسم و روح خود منعکس کنیم.

ادامه نوشته

نوروز در بین خاطرات

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد...
ادامه نوشته

غروب

http://www.streem.us/assets/picture204926.jpg

 

 

 

 

ادامه نوشته

کاش ما هم تو زندگیمون مثله آوا باشیم

عکس های گل رز - pixirani.ir

 همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد



ادامه نوشته

حکایت ناصرالدین شاه و توالت فرنگی

ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه – یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند – از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛
این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ایدید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمالرا با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بارآن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتابکرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.
گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار وسقف می پاشد.
وضع از اول هم دشوارتر می شود.
سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا میگذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.

می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دوبرابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف اجابت مزاج بفرمایند.

نقاشی های ناخودآگاه شخصیت شما را آشکار میکند

مطمئناً تا به حال این تجربه را داشته اید که در کلاس درس و یا یک جلسه و سمینار حوصله تان سر رفته باشد، آن وقت با خودکاری که در دست دارید بر روی کاغذ مقابلتان بی هدف نقاشی هایی را می کشید. ممکن است این خطوط درهم و مبهم، در نگاه اول چیز جالبی برای گفتن نداشته باشند ولی به اعتقاد بسیاری از روان شناسان این نوع نقاشی های ناخودآگاه نمایانگر درون و افکار ما هستند که به دور از محدودیت های ذهن آگاهمان پدید می آیند و اسرار ناگفته ای از شخصیت ما را به تصویر می کشند ؛ آرزوها ، امیال ، ترس ها و رؤیاهای نهفته ای که هیچ گاه نتوانسته ایم آنها را بر زبان بیاوریم.

characterfirst

بنا به گفته بسیاری از خط شناسان و روان شناسان، افراد در موقعیت های متفاوتی این نقاشی ها را می کِشند، به عنوان مثال وقتی با تلفن صحبت می کنند، یا به سخنرانی گوش می دهند و یا یادداشت بر می دارند و در هنگام کشیدن چنین نقاشی هایی به چیز دیگری می اندیشند و ابداً متوجه حرکت قلم بر روی کاغذ نیستند.

روان شناسان تجزیه و تحلیل های زیادی را بر روی این نقاشی ها انجام داده اند و معتقدند که همانند دست خط ها، این خطوط درهم و مبهم نیز از الگوی خاص و منحصر به فردی برخوردارند. ولی باید گفت که روان شناسیِ نقاشی های ناخودآگاه به اندازه ی دست خط افراد دارای قطعیت و اطمینان نیست و به عوامل بسیاری بستگی دارد که به اعتقاد اسپنسر، خط شناس معروف، همین امر سبب می شود تا ارزیابی صحیح آنها دشوارتر گردد. عواملی نظیر : شرایط محیط ، روحیات خود فرد ، شخصیت و میزان هوشیاری او در هنگام کشیدن این نقاشی ها.

اسپنسر می نویسد: “اگرچه اثبات درستی و صحت نقاشی های ناخودآگاه، سخت و دشوار است، لیکن این نقاشی های مبهم نمای جالب و ارزشمندی از افکار و شخصیت افراد را به دست می دهد”.
پیشنهاد می کنیم اگر این بار شما نیز چنین نقاشی هایی را کشیدید، آنها را دور نیندازید. می توانید نقاشی هایتان را با نمونه های زیر مقایسه کنید و ببینید چه خصوصیات و روحیاتی دارید.

ادامه نوشته

هرگز نا امید نشو

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم

طنز دانشجوئی!

    فـرهنــگ لغــات دانشجــویی  

جـــزوه (the jozveh):  ۱- وسیله ای که زیــر کتـری و فـرش، پشـت شیشـه هـای شکسـته و دیگـر گوشــه و کنـارهـای اتـاق دانشجو جماعت خصوصـاً سال بالایی ها به وفــور مشاهـده می شود. 2- کلکســیـونی از چنـد ورق 4A به هــم ور شـده! 2- رفرنــس اســاتیـد تـازه کار!  3- گاهـی ایـن وسیــله میــان دانشجویـان مـؤنث و مذکـر مورد تـبــادل قـرار گرفتـه و مـوجب تـشکیـل پـروســه ای پـوچ به نام «عشـق» می شود. 4- بعـد از امتـحان از ابــزار مهـم شیشه پاک کــن ها و سبــزی فـروشان به شمـار می رود!  5- ابـزاری ضــروری جهــت ترسیـم کاریکاتــور اساتیـد در پـاورقی و حاشیه برای سـر نرفتــن حوصلـه در کلاس! 6- هسـتـه ی اصـلی بازیـافت کاغـذ در ایــران!

 

عمـه خانــم  (the amme khanom):  ۱- نگهــبـان مسـن خوابگاه خواهــران که همه بـه وی ارادت عجیـبی دارند! 2- دانشجوی دختــر و مجـرد سال هفتــم پزشـکی!! 3- عضـوی از هیئـت علمی دانـشگاه که خیـال بازنـشستگـی ندارد و هنـوز امور تحقیــقاتی انجـام می دهـد! 

سالن مطالعــه  (the salone motalee):  ۱- اتـاقـکی در دانشکده که برای انجـام امـور مختلفی از جمله بلوتوث بـازی، میز گردهای تفننّـی، گفـت و شنــود درد دل هــای دوستـانه و از ایــن قبیــل پـروسیجـرها مـورد استفـاده ی دانشجویان قـرار می گیــرد. 2- مکانی که در عهـــد ایــران باستان، گاهاً مشاهده می شد که در آن اشخاصی به اعمــال ننگ آوری همچـون «درس خوانـدن» نیـز مشغولنــد! 3- مکـانی که معمـولاً نیـم ساعت قبل از شروع امتحـان در آن جای سوزن انـداختن نیـست!

 

آبگرمــکن (the abgarmkon): ۱- وسیله ای کـه به منـظور حرارت بخـشی به آب بــه کـار می رود.  2- دستـگـاهی مثل آبسـرد کـن دانشــگاه!   3- یـکی از اجـزای موجـود در کــولر دانشـگاه!

 

آبســرد کـن  (the absardkon): 1- وسیلــه ای بــرای سـرد کردن مطلوب آب که اغـلب در تابستــان مورد استفاده قرار می گیرد. 2- دستگاهی شبـیـه به آبگرمـکن خوابگاه دانشجویی!

 

تلفــن همــراه ( the telephone hamrah):  ۱- متــاعی برای «کلاس گذاری» در مقــابل دوستــان و آشنایـان. (هرچـند، به ایـن خـاطر کــه امـروزه هر ننه قمــری این متـاع را دارد، این کاربرد کاهش یافته است!!)  2- نوعـی دیکشــنـری و دایــرة المعــارف جیـبی.  3- دستگـاهی بـرای تـک زنـگ زدن بــرای این و آن بـا اهـداف مختـلف! 4- از ابــزار تـقــلب دانشـجویـان حـرفه ای! 4- محـلی بـرای نصـب سیـم کارت ایـرانســل!

 

پـیامــک ( the payamak):  نوعی پیغــام، که دانشجــو از طریق سیستم تلفن همــراه با این متــن که «فـردا صبح کلاس نــداریم» می فرستد و دو روز بعــد، نصف و نیـمه به دست مخاطب بیــچاره می رسد!

 

کمیتــه ا ن ض ب ا ط ی  ( the komite enzebati):  ۱- عادلانـه تـرین دادگــاه موجـود در دانشـگاه منتـها بدون حضــور وکیــل مدافـع دانشجـو. 2- محلی که اگـر کسی برود، (البتــه به زعـم مسـئولیـن) دیگر مـوفــق به کار یـابی در آبــدارخـانه های دارقـوز آباد هم نخــواهد شد! 3- محلی که موظفــیم از آن وحـشت داشــته باشـیم چه خـاطی بـاشیم و چه نبـاشیـم. 4- محلی که نـویســنده ی ایـن مطلب به جرمی که بـر خودش نیـز پـوشیـده اسـت به زودی قرار است به آنجا بــرود!

 

دختــر فراری  the farari dokhtar):  ۱- دانـشجـویی که بنـا بـر پـاره ای از مشکلات اجتمـاعی فرار را بر قرار در خـوابگـاه دانشجویی ترجیـح می دهـد! 2- دانشجـوی دختری که در بــه در دنبال گرفـتن انتـقـالی در دانشگاه دیگری است!

 

فرجـــه (the forgeh):  ۱- به یک هفته (حداقل!) قبل از شروع امتحــانـات تـرم گفته می شود که گاهیمسـئولین دانشگاه را تعطیل می کنند و گاهی نیـز خـود دانشجـویان به بهانــه ی درس خواندن. (به طور کلی تاکنــون رؤیت نشده است که دانشجو جماعت در این زمان به دانشگاه بیایند!) 2- فرصـتی منـاسب بـرای بـازگشـت خوابگاهی ها به شهر و دیـار خـود!  3- زمـانی بـرای شروع یلّلـی تلّلــی های دانشجویــان بـومــی!

داستان کوتاه

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

ادامه نوشته

تلخند

کنفرانس خبری هیلاری و وزیر جنگ رژیم صهیونیستی برگزار شد.
ایهود باراک: هیلاری جوون، چرا اینجوری نگاه می کنی منو، همچین محو جمالت شدم که هرچی می خواستم بگم از کلم پرید، هِـــــی ...

ادامه نوشته

چربی نوعی مزه است

آیا چربی مزه ششم است  ؟

محققان استرالیایی می گویند علاوه بر پنج مزه ای که پیش از این وجود داشته ، “چربی” می تواند طعم ششم باشد.   

 

ادامه نوشته

بزرگ ترين طنز معماري قرن در منطقه ماست!

بزرگ ترين طنز معماري قرن در نزد ایرانیان است و بس!!!

به ادامه مطلب برید تا ببینید!

ادامه نوشته

قضاوت مردم درباره پولدار ها وبی پولها

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن :

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده …. اصل مارک داره  …. فکر کنم خودش از خارج خریده

در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی …. احتمالا” بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده

اگر مد خفن مدل هچل هفتی بزنن :

در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده … از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست … فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده … اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره ..

در مورد بی پوله : اه چه شپل … فکر کنم با صابون دست و صورت سرش رو میشوره که انقدر سیخ واستاده … تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این شلواره پاره پوره بزنه …


اگر تند تند غذا بخوره :

در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره

بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده

اگر آروم و کم غذا بخوره :

پولداره : احتمالا” این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!

بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره …

 

اگر با جنس مخالف صحبت کنه :

پولداره : عجب روابط عمومی بالایی … مرسی فرهنگ …. دختر و پسر براش یکیه …. آی اینطوری حال میکنم ……

بی پوله : این سیرابی رو ببین .. چه ذوقی میکنه طرف بهش پا داده …  ندیده دیگه .. بپا نخوریش


اگر درس بخونه :

پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه …. این تو ایران نمیمونه ….. مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست

بی پوله : خر خونیم اندازه داره دیگه …. انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت  نیفته …

اگر درس نخونه :

پولداره : پول داره درس میخواد چیکار ….. درس برا بچه بی پولا و بیکاراست

بی پوله :بد بخت نون نخورده نمیتونه درس بخونه

در مورد خانوما از نوع محجبه و چه بسا چادری

پولداره : آفرین به این تربیت صحیح  … معلومه خالصانه مسلمونه … این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه

بی پوله : اوهوک …. چقد امل … کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟

بقیه متن در ادامه مطلب

ادامه نوشته

برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. 
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...!!!!

به خونه خوشامدی بکام:wellcome to home beckham

دیشب با ورود بکام به اولدترافورد تماشاگران یکصدا فریاد زدند که به خونه خوش امدی بکام

که بکام بیجاره رو به گریه انداختند

بعد از بازی که یونایتد ۴ بر ۰ پیروز شد بکام گفت:

David Beckham applauds the United fans at Old Trafford

David Beckham had another night

ofmixed emotions in a Milan shirt - disappointment at losing to his old club for a second and now decisive time but delight at his treatment from the United fans.

The home supporters cheered whenever his name was announced on Old Trafford's PA system before the match, but the biggest cheer was reserved for his eventual entrance from the bench in the second half. A chorus of "There's only one David Beckham" rang out around the stadium as he got stuck into the impossible task of pulling the Rossoneri back into the game.

"The reception was unbelievable. I have to say thank you, the way the fans were to me was really incredible. It’s nice to be back," said Beckham.

Nice to see the fans perhaps, less so to see the players - in particular the man who scored twice against Milan, firstly away and now at home.

"I keep saying, everyone keeps saying, Wayne Rooney is such an exceptional talent," admired Beckham.

"I think without doubt, he’s one of the best, if not the best, players in the world. He’s up there with Messi and Ronaldo. They don’t come much better than that."

راز خوشبختی

مردی به پدر همسرش گفت

-  عده  بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

-          هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی

که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود

به دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است.

ما باید همیشه به یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم

چهار انگشت دیگر  خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

تاثير رنگ ها بر سلامت رواني انسان

آنچه خواهيد خواند اشاره كوتاهي است به تاثير هفت رنگ اصلي بر وضعيت روحي افراد. استفاده از اين نكات مي تواند راهكاري باشد براي به كار بردن جادوي رنگ ها در مسير زندگي بهتر.

ادامه نوشته

او که چون حسین وارد شد و چون حسین به شهادت رسید

 آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفه‌هايي بود كه خداوند به یاری خلوص پدر و مادر به فرزند آنها عطا کرد. مادرش مي‌گويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد مي‌آورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سوره‌هاي قرآن را فراگرفته بود.

ابراهيم از همان سنين كودكي و هنگام فراغت از تحصيل، به ويژه در تعطيلات تابستان، با كار و تلاش فراوان مخارج تحصيل خود را به دست مي‌آورد و از اين راه به خانواده زحمت‌كش خود نيز كمك مي‌كرد. او با شور و نشاط و محبتي كه داشت، به محيط گرم خانواده صفا و صميميت دو چندان مي‌بخشيد.

پس از پایان دوران ابتدايي و راهنمايي، وارد مقطع دبيرستان شد. او در دوران تحصيلات متوسطه اشتياق فراواني به رشته داروسازي نشان مي‌داد. هرچند وضع مالي پدرش در آن حد نبود كه بتواند براي فرزند علاقه‌مندش بعضي لوازم پزشكي را تهيه كند، با اين حال از آنچه برايش مقدور بود، دريغ نمي‌کرد. خود ابراهيم نيز با مبلغ اندكي كه از كار در مزرعه يا جاي ديگر به دست مي‌آورد، توانسته بود بخشي از امكانات مورد نيازش را فراهم كند.



در سال 1352 ديپلم گرفت و در كنكور سراسري شركت كرد. عدم موفقيت ابراهيم در ورود به دانشگاه نتوانست خللي در اراده او به وجود آورد. در همان سال، پس از پذیرش در امتحانات ورودي «دانشسراي تربيت معلم اصفهان» براي تحصيل رهسپار اين شهر شد.

دو سال بعد، با پایان تحصيل، به خدمت سربازي رفت؛ اگر چه راضي نبود زير پرچم رژيمي كه مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهاي خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترين دوران جواني او همان دوران سربازي بود. در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفكر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از كتابهايي كه از نظر ساواك و دولت آن روز ممنوعه به شمار مي‌آمد، دست يابد. مطالعه آن كتاب‌ها كه به طور مخفيانه و توسط برخي از دوستان برايش فراهم مي‌شد، تأثيري عميق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنايي انديشه‌اش كمك شاياني كرد.

در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمي را برگزيد. او در روستاهاي محروم و طاغوت‌زده مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم، در روزگار معلمي، با شماری از روحانيون متعهد و انقلابي آشنا شد و در اثر همنشيني با علماي اسلامي مبارز، با شخصيت ژرف حضرت امام خميني(ره) آشنايي بيشتري پيدا كرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتي عميق در وجود خود ايجاد كرد.

هر روز آتش عشق به امام(ره) در كانون جانش شعله‌ور مي‌شد. او سعي وافري داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محيط درس گسترش دهد و جان دانش‌آموزان را كه ضميرشان به صافي آب و آيينه بود، از عشق «روح‌الله» لبريز سازد.

او درباره امام(ره) و احكام مترقي اسلام همواره به بحث مي‌نشست و دانش‌آموزان را به مطالعه كتاب‌هاي سودمند و روشنگر ترغيب مي‌نمود. همين امر سبب شد كه در چندين نوبت از طرف ساواك به او اخطار شد لكن روح سركش و بي‌باك او به همة آن اخطارها بي‌توجه و بي‌اعتنا بود. او هدف و راهش را بدون تزلزل و تشويش پي مي‌گرفت و از تربيت شاگردان لحظه‌اي غفلت نورزيد
ادامه نوشته

ماهي قرمز، بخريم يا نخريم !؟

گذاشتن ماهي قرمز در تنگ بلور يكي از اجزاي قديمي هفت سين نوروزي است. اما چند سالي مي شود كه بحث خطرساز بودن ماهي قرمز براي سلامتي انسان، ذهن ها را به خود مشغول كرده است. اين مطلب پاسخ چند نفر از صاحبنظران است به اين سوال بي جواب سال هاي اخير...

ادامه نوشته

کدام قلب زیباتراست؟

روزی مردجوانی درمیان جمعیت دروسط شهرایستادومدعی شدکه صاحب زیباترین قلب درکل افرادان منطقه است.جمعیت زیادی دراطراف مردجوان حلقه زده بودندوهمگی کامل وبی عیب ونقص بودن قلب اوراتحسین می کردند.هیچ اثرزخم یالکه ای دران دیده نمی شد.پس همگی یک صدااعلام کردندکه قلب مردجوان زیباترین قلبی است که انان تابه حال دیده بودند.

مردجوان که به قلب خودمی نازیدوافتخارمی کرد باصدای بلندتری شروع به تعریف وتمجیدازقلب زیبای خودکرد.ناگهان پیرمردی ازمیان جمعیت جلوامدوگفت:ولی قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

جمعیت ومردجوان به قلب پیرمرد خیره شدند.قلب پیرمردبانهایت توان می تپیدولی پراز زخم وپارگی شده بود.معلوم بودکه تکه هایی ازان کنده شده وبه جای انها تکه های دیگری به ان وصله زده شده اند.سرهم بندی وصله ها کاملا مشخص بودوعلاوه بران قسمت هایی ازقلب ناهمواروخالی به نظرمی رسید.درواقع حفره هاوسوراخ های بسیارعمیقی دران دیده می شد.

جمعیت که حیرت کرده بودندباخودفکرمی کردندکه چگونه پیرمردمی تواند مدعی داشتن زیباترین قلب باشد؟

مردجوان نگاهی به قلب پیرمرد انداخت وبادیدن وضعیت ان خنده کنان گفت:حتماشوخی ات گرفته است پیرمرد!فقط کافی است قلب خودت راباقلب من مقایسه کنی.قلب من کامل وبی نقص است درحالی که قلب توپرازسوراخ واثرزخم وکنده شدگی است.

پیرمردگفت:بله. قلب تودرظاهرزیباوبی عیب ونقص جلوه می کندولی من هرگزحاضرنیستم قلب خودم راباقلب تو عوض کنم.چون هراثرزخمی که درقلب من می بینی نشان دهنده ی فردی است که من عشق خودرابه او داده ام.من یک تکه ازقلبم رامی کنم وانرابه فردی هدیه می دهم که دوستش دارم ومعمولا ان فرد هم تکه ای ازقلب خودش رابه من می دهد که به اندازه جای خالی کنده شده ازقلبم است.من انراداخل تکه خالی قلبم قرار می دهم ولی چون این تکه ها یکسان نیستند همانطورکه می بینی ناهمواری هایی رادرقلبم به وجودمی اورندکه من ازداشتن شان به خودافتخارمی کنم چون مرابه یادعشقی می اندازندکه ردوبدل شده است. گاهی نیز تکه هایی ازقلبم رااهدا می کنم ولی طرف مقابل تکه ای ازقلب خودش رابه من نمی دهد.

این باعث به وجودامدن حفره ها وسوراخ های داخل قلبم می شودکه می بینی.اهدای عشق یک فرصت است باوجودانکه سوراخ هادردناک هستندوبرای همیشه خالی باقی می مانندولی مرابه یادعشقی می اندازندکه نسبت به فردی داشته ام وامیدوارم روزی انان تکه هایی ازقلبشان رابه من اهدا کنندکه سوراخ های قلبم رابپوشانم.حالامی بینی که زیبایی واقعی درچه چیزی نهفته است؟

مردجوان درسکوت ایستاده بودواشک روی گونه هایش جاری شده بود.اوبه سمت پیرمردرفت تکه ای ازقلب زیباوجوان وبی عیب ونقص خودراکندوبادستانی لرزان ان رابه پیرمردداد.

پیرمردتکه قلب اهدایی اوراپذیرفت.ان رادرسوراخی داخل قلبش قراردادویک تکه ازقلب زخم خورده وپیر خودراکندوان راداخل حفره ای قرارداد که درقلب مردجوان به وجودامده بود.تکه قلب پیرمردکاملا داخل حفره قلب مردجوان جاگرفت ولی ناهمواری ایی دران ایجادکرد.

مردجوان نگاهی به قلب خودانداخت.بااینکه دیگرمثل قلب بی عیب ونقص به نظرنمی رسیدولی زیباترازقبل شده بودچون عشق ازداخل قلب پیرمردبه قلب اوراه یافته وجاری شده بود.

 

            قلب

داستان واقعی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی

سوشی در فضا

مراحل درست کردن سوشی در فضا!/ تصویر آشپز و آشپزخانه فضایی
فضانورد ژاپنی ایستگاه فضایی با درست کردن یکی از غذاهای سنتی ژاپن در شرایط خلاء به اولین آشپز ژاپنی ایستگاه فضایی تبدیل شد.

فضانورد ژاپنی ایستگاه فضایی با درست کردن یکی از غذاهای سنتی ژاپن در شرایط خلاء به اولین آشپز ژاپنی ایستگاه فضایی تبدیل شد.

"سوئیچی نوگوچی" فضانورد ژاپنی اولین آشپز فضایی است که به پختن یکی از غذاهای سنتی ژاپنی در خلاء اقدام کرده است. او در ویدئویی قطعه ای از گیاهی دریایی را در دست گرفته و تلاش می کند با کمک قاشق توده ای شناور از برنج را درون آن قرار دهد.

وی پس از موفقیت در گرفتن برنج و درست کردن سوشی می گوید: "بفرمایید، اولین سوشی خانگی در فضا درست شد". او این نمایش آشپزی را طی مصاحبه ای ویدئویی با گزارشگر تلویزیون فوجی اجرا کرده است.

نوگوچی از ماه دسامبر در ایستگاه فضایی اقامت داشته و یکی از پنج فضانوردی است که در لابراتوار مدارگرد ایستگاه عضویت و فعالیت دارد.

حکایت عشق و دیوانگی

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن .

نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت ازعشق خبری نبود.

فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد .

صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد

دیوونگی شد عصای عشق

چندتا پیشنهاد واسه ی تو دل برو تر شدن بانوان:

البته در این شکی نیست که همه ی بانوان ایرانی  جذاب وتو دل برو هستند اما از آنجایی که هیچ انسانی از پیشنهاد ونظر دیگران بی نیاز نیست (وامرهم شوری بینهم...) گفتیم که چند تا پیشنهاد برای جذاب تر شدن بانوان گرامی ارائه  بدهیم ...

 امید وارم که این پست سبب آزرده خاطر شدن کسی نگردد.....

خانمها ، بانوان، سركاران عليّه:

وقتي در صف شير مردم جايشان را به شما نمي دهند؟ وقتي كرايه تاكسي را مي دهيد راننده نمي گويد قابلي نداره؟ وقتي لبخند مي زنيد بچه هاي كوچيك از ترس  گريه مي كنند ؟ وقتي راه ميرويد بهتر است كه راه نرويد؟ آيا وقتي به زيبايي فكر مي كنيد همان زماني است كه به خودتان فكر نمي كنيد؟ اگر مي خواهيد وقتي قدم بزنيد مردان كف بر شوند، اگر مي خواهيد وقتي پلك ميزنيد مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر مي خواهيد وقتي با آنها صحبت مي كنيد خود را تكه تكه كنند، اگر مي خواهيد وقتي به آنها لبخند مي زنيد از كت خود يه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد ريز توجه كنيد:

 

در باب اداي جملات:

 - در اداي جملات و واژه ها دقت خاصي مبذول فرماييد. به طور مثال اول هر جمله از واژه ( آخي ) استفاده كنيد.

- حتي المقدور واژه هاي پاياني جمله را كمي بيشتر از حد معمول بكشيد به طور مثال:

(فردا مي بينم............ ......... .ت)

 

 

عشوه فراموش نشه ها:

 - سعي كنيد ريتم پلك زدنتان را با ميزان هجاهاي جمله تان هماهنگ كنيد مثلا در جمله

''من به فلان چيز علاقه دارم'' براي ''من'' يك پلك و براي ''به فلان چيز علاقه دارم'' 9عدد پلك بزنيد.

(لطفا امتحان كردن رو بذارين واسه بعد بذارين ادامه درسو بدم )

 

در باب خوردن غذا:

- در حين خوردن بايستي بسيار جلب توجه كنيد براي اين كار جسم خوردني را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پيش از فرو بردن كامل در دهان جسم را با لبها بازي دهيد(ميدونم نميتوني جلوي شيكمتو بگيري و ميخواي همشو يه جا بذاري دهنت حالا اين دفعه رو كم كم بخور)

 - غذا را به نحوي بجويد كه لبها به طور يكي در ميان غنچه گردد.

 

 در باب راه رفتن:

- سعي كنيد تق تق پاشنه كفشتان به گونه اي تنظيم گردد كه يك ملودي عاشقانه را براي مخاطب تداعي كند.

- هيچگاه فاصله ما بين قدمهايتان از دو سانتيمتر تجاوز نكند هر چند عجله داشته باشيد.

 

در باب لبخند زدن:

- آداب لبخند زدن بستگي به مستقيمي به وضعيت دندانهايتان دارد اگر دندانهايتان كج و معوج، لك لك، فاصله دار و داراي ساير نا هنجاريها داريد........ تبسمي كفايت مي كند .

 - اگر دندان كناري خود را طلا كرده ايد از همان طرف بخنديد.

 - اگر اصولاً دنداني در كار نيست به گونه اي چشمان را خمار كنيد كه كار لبخند را ميكند

 

 در باب ورود به كلاس:

 - هنگامي وارد كلاس شويد كه حداقل يك ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجويان سر كلاس حاضر باشند. به قول خودتون هر جا دير بري كلاس داره .

 - موقع نشستن دورترين و سخت ترين صندلي را براي نشستن انتخاب کنید تا حسابي رسيدن به صندلي مورد نظر طول بكشد سپس ده دقيقه وقت به جمع و جور كردن مانتو اختصاص بديد .

 - بهتر است هنگام ورود به كلاس كاور گيتاري ولو خالي روي دوشتان حمل شود .

 

بدون شك تمرين مستمر نقش مهمي را در موفقيت شما بازي مي كند .اگر پس از شش ماه متدهاي فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبين خود را تغيير دهيد.

کشاورز و الاغ

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب
افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم
گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث
عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش
را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می
کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ
هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت
کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …

الاغ
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره
دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و
دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

داستان نجات عــــــــــــشــــــــق!!!!

در جزیره­ای زیبا تمام حواس زندگی می­کردند. شادی، غم، غرور، عشق و حتی علم و ثروت.روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواد رفت. همه ساکنان جزیره قایق­های خود را آماده کردند و شروع را ترک کردن جزیره کردند. اما عشق می­خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می­رفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می­کرد کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود می­بری؟اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که با یک قایق در حال دور شدن از  جزیره بود کمک خواست.غرور گفت: من نمی­توانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف شده­ای و قایق قشنگ مرا کثیف می­کنی.غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست. اما غم با صدای حزن­آلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج به این دارم که تنها باشم.  عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک کند.اما شادی  آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.آب هر لحظه بالاتر می­آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم  برد.عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و  سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر گردن او حق دارد. عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئله­ای بر روی شن­های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟علم پاسخ داد: زمان .عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

گروه 99...

ایا شما جزء گروه ۹۹ هستید؟

<برای جواب به ادامه مطالب رجوع کنید>

ادامه نوشته

سال را تحویل میگیری!

                     سال را تحویل میگیری   

                                سال تحویلت نمیگیرد

                برگ ها بر شاخه ها روییده اند و تو نمیرویی

                    با توام آیا ذر این سی سال و اندی

                               لحظه ای بودی

                لحظه ای با هستی بی مرز بیوستی

                               با توام هی تو

      از همه سی سال و اندی صاحب یک لحظه اش هستی

                                 که حالا

                 سفره می چینی و سال تازه را

                             تبریک میگویی!!!!

طالع بینی نشستن سر کلاس

این هم طالع بینی نشستن سر کلاس...

میلاد پیامبر رحمت و مهربانی مبارک